هیچهایک از تهران تا سیستان

حتما ماجراهای سفر هیچ هایکی من از تهران به سیستان دنبال کردید ، حالا رسیدیم ایرانشهر
فکر کنم تا حالا شنیده باشین که ایرانشهر ته دنیاست از خطر و خفن بودن.
ایرانشهر دم یه نخلستان وایسادیم و هرچی انواع اقسام ادا و شکلک و پروانه زدن رو درآوردیم تا جلب توجه کنیم.دلبری کنیم از راننده ها که ما رو ببینید چه خوبیم .ما رو با خودتون ببرید و تنها نباشین تو راه.اما انگار روح بودیم و کسی ما رو نمی دید.یا اصلا همسفر نمیخواستن.😑
آخه چرااا؟یکساعت وایسادیم و دیدیم نه کاسب نیستیم،رفتیم تو نخلستان کنار جاده تا یکم استراحت کنیم فکرامونو بریزیم رو هم ببینیم چه باید کرد.
آخ آخ نگم براتون از خوبیه نخلستان.نگم براتون از جذابیت نخلستان و آرامشی به آدم میده.
احسان برگای نخل رو برداشت برام یه زیر انداز بافت و نشستم و خودش و سپهر هم ولوووو شدن رو چمنا.
منم کوله پشتیمو گذاشتم پشتم و مث پشتی لم دادم روش و خیره شدیم به آسمون و آرامش اون لحظه و اون حال و هوامون.
صدای جاده میومد از دور،بالاسرمون پرنده ها چرخ میزدن و نسیم بهاری لابلای برگای نخلها میرقصید و حال خوبی داشتیم که وصفش سخته.
یه ساعتی استراحت کردیم و صحبت کردیم و از حال و هوای اونجا لذت بردیم و بعد گفتیم اگر بیشتر معطل کنیم میخوریم به شب و گیر میکنیم تو جاده.


دوباره اومدیم لب جاده و عزممون رو جزم تر کردیم ولی باز هم هیچکس تمایلی نداشت ما همسفرش بشیم.یا مسیرش با ما یکی نبود.😑
یه ماشین آمبولانس زد کنار و یکی از دکتراشون پیاده شد و گفت شما کی هستین؟از کجا اومدین؟چرا لب جاده منتظرهستین؟اینجا خیلی نا امن و خطرناکه.ماهم سرخوش و مست میگفتیم از تهران ججوری اومدیم و سبک سفرمون رو براشون توضیح دادیم و انقد براش جذاب بود که پیاده شد و کنار ما وایساد و شروع به صحبت کرد.ما ازسفرامون گفتیم،ایشون از کارش و منطقه و محلیا گفت و یکساعتی همچنان چشممون هم به جاده بود.هوا داشت تاریک میشد.گفت اگر کسی سوارتون نکرد با ما بریم پایگاه هلال احمر کمپ بزنین.


تا اینکه دیدیم اینطور نمیشه.هوا گرگ و میش غروب بود و تصمیم گرفتیم با اتوبوسهای گذری بریم چابهار و دست کنیم در جیب مبارک و سر کیسه شُل کنیم تا جونمون رو حفظ کنیم. یکم گذشت و جلوی اولین اتوبوس رو گرفتیم و نفری ۲۰-۳۰تومن دادیم و آخرین ردیف اتوبوس جا بهمون داد و سوار شدیم و خیالمون راحت شد که بالاخره میرسیم چابهار.
گاهی باید برای حفظ امنیت و نموندن لب جاده موقع شب و تاریکی پول خرج کرد تا با ارامش و خیال راحت برسی به مقصد.سبک سفر هیچهایک اگر رایگانِ اگر هیجان داره اما در کنارش خطرها و خستگیها و معطل شدن های خودش رو هم داره که باید باهاشون کنار اومد.
چابهار قرار بود بریم خونه دوستمون منصور که خیلی ساعت معطل رسیدنمون بود.قرار بود شب پیش منصور باشیم و بخوابیم و فردا با بچه ها دوباره یجا جمع بشیم و مسیر رو ادامه بدیم.
از خستگی توی اتوبوس بیهوش شدیم ۳تایی و من که به خودم اومدم دیدم سرم افتاده رو شونه احسان و اون هم دهنش باز مونده و تو اوجِ خوابه.
اتوبوس وایساد و پرده رو زدم کنار دیدم ایست بازرسی پلیسِ و دارن با سگ مواد یاب ماشین و صندوق ماشین رو میگردن.یه نیم ساعتی هم اونجا معطل شدیم و حدودای ساعت ۲نصف شب رسیدیم ایست بازرسی چابهار و منصور با ماشین اومده بود دنبالمون و باورمون نمیشد که بالاخره رسیدیم به مقصد اصلی.بعد از ۵روز سفر و جاده بودن و شهرهای مختلف.
رسیدیم خونه منصور و خیییلی خسته بودیم.اما تا سفره شام و مرغ و پلو رو دیدیم همه چی یادمون رفت و توی اتاق پذیرایی سُفره ی پر رنگ و لعاب دلمون رو بُرد و نشستیم و دلی از عزا دراوردیم بعد از چند روز.مرغ تُند با ادویه هندی که از غذای فوق العاده ی سمت جنوب هست.


و بعد از شام از خستگی توان صحبت کردن نداشتیم و انگار این توی قیافه هامون خیلی مشخص بود که منصور گفت اون کمد رختخوابها هرچی دلتون خواست بردارید هرجا هرجور میخواین تا هر وقت بخوابید.


اون اتاق و اسپیلت و رختخوابای خوش رنگ و لعاب و ترتمیز و مرتب اون کمد برامون حکم بهشت رو داشت.و من خوشگلترین رختخواب رو برای خودم انتخاب کردم و یه گوشه انداختم و بعد هز ساعتها پیاده روی و کوله کشی و خستگی روحی جسمی سرم رو گذاشتم رو بالشت و بعدش دیگه نفهمیدم چی شد.

«
مریم
عشق جاده و سفر.همونکه یبار با کوله و پیاده یبار با چمدون و هواپیما دنیا رو میگرده.همه انگیزم کشف چیزای جدیده یاد گرفتن زندگی توی جاده تو سرما تو گرما.یه دخترم که نمیدونه تو سفر زندگی میکنه یا تو زندگیش سفر میکنه.من پر از نور و انرژی ام و آرزوهامو دارم زندگی میکنم.

ارسال دیدگاه