هیچهایک از تهران تا سیستان | سیستان و بلوچستان

خب،با وقفه طولانی امیدوارم یادتون باشه که آخرین جایی که بودیم شهر بم بود و یک شب توی مدرسه خوابیدیم و صبح بعد از صبحونه زدیم به جاده به سمت چابهار.
کی فکرش رو میکرد رسیدن به مقصد ۴روز طول بکشه و خود مسیر یه سفر جداگونه محسوب بشه.اگه هم یادتون رفته یا هنوز قسمت  قبلی نخوندین از اینجا میتونید راجبش بخونین.

خودمونو رسوندیم خروجی بم به سمت چابهار.۶نفر بودیم و طبق عادت دوتا گروه ۳نفره شدیم.گروه اول یه ماشین سواری گیرشون اومد و رفتن و ما معطل شدیم یکی سر و وضع و شکل و شمایل ما براش جذاب باشه و بزنه بغل بگه بپرین بالا.
یکی از بهترین هیچهای یکسال رو تو این مسیر تجربه کردم.یه ترانزیت زد کنار و سپهر با اون موهای فرفریش بدو بدو رفت و صحبت کرد و نظر مثبت راننده رو جلب کرده بود و ماهم کوله به دوش بدو بدو رفتیم سمت ماشین و یکی یکی رفتیم بالا.

هیچهایک
یه راننده کامیون که از نوجوونی تریلی داشته و به قول خودش کف جاده بوده.اما اینبار بارش خالی بود و میرفت زاهدان بار بزنه.خیییلی اهل دل بود خیییییلی براش جذاب بود که ما اینطوری با این سر و وضع و پیاده و کوله بار سفر کردیم از تهران خودمونو رسوندیم و تا چابهار هم میخوایم بریم.
کلی گپ و صحبت کردیم.از خانوادش گفت از دلتنگی برا خانومش….از کنار گذاشتن اعتیادش و کلی نصیحت کردن همسفرای من که سیگار نکشن و کلی کل کل کردن باهم.بزرگترین حرفی که بهمون زد:خوش بحالتون که دارین از جوونیتون لذت میبرین و حسرت داشت که چرا نمیتونه اینطور جوونی که اینطور آزاد باشه.از شغل هامون پرسید و طبق معمول شروع کردن به مسخره کردن شغل من که یه پتو و بالشت میخواد.😂😂😂بگم بهتون من مربی یوگا هستم.
کلی حرف زدیم ، چای و میوه خوردیم.ظهر شد تریلی رو کنار یه سیاه چادر پارک کرد و از تنها خانوم جمع که من باشم خواست یه املت مشششتی درست کنم برا ناهار.
اومدیم پایین وبعد از برانداز کردن اطراف آشپزخونه تریلی رو باز کرد و از روغن و پیکنیک گرفته تا ادویه و نمک و فلفل همه چی داشت.آستینها رو بالا زدیم و رفتیم واسه کدبانو گری تو دل بیابون و وسط ناکجا اباد که حتی انتن موبایل نداشت.

میتونم بگم یکی از خوشمزه ترین املتهای عمرم بود تو اون حال و هوا و تو اون لحظه که داشتم کنار رفقا میخوردم.همچنان ما میشنیدیم از این و اون که بلوچستان امن نیست،خفت میکنن؛میزنن؛میکُشن.اما نمیدونم چرا همه چی کاملا هی برعکس به ما ثابت میشد.
بعد از ناهار و چای دوباره ماشین رو آتیش کردیم و راه افتادیم تو یه جاده بیابوونی و فوق العاده زیبا به سمت ایرانشهر.
ایرانشهر بعد از ۵_۶ساعت هم صحبتی از عمو مهدی جدا شدیم و سر دو راهی چابهار زاهدان با کلی سفارش و پند و نصیحت و اندرز شنیدن که اینجا امن نیست و مراقب خودتون باشین پریدیم پایین و عمو مهدی گازشو گرفت و رفت.
و ما همچنان بسوی مقصد توی مسیر بودیم.ادامه این سفر رو تا فردا میزارم و از ادامه سفر به سیستان و بلوچستان  و اتفاقاتی که افتاد میگم .

«
مریم
عشق جاده و سفر.همونکه یبار با کوله و پیاده یبار با چمدون و هواپیما دنیا رو میگرده.همه انگیزم کشف چیزای جدیده یاد گرفتن زندگی توی جاده تو سرما تو گرما.یه دخترم که نمیدونه تو سفر زندگی میکنه یا تو زندگیش سفر میکنه.من پر از نور و انرژی ام و آرزوهامو دارم زندگی میکنم.

ارسال دیدگاه