اولین هیچ هایک | قسمت دوم

خب تو قسمت اولی از اولین تجربه های هیچ هایکیم واستون گفتم  ، تو این قسمت درمورد تصمیمون برای ادامه سفر میگم

یزد انتخابمون بود 🙂
و فقط بعد از مرتب کردن وسایل کنار جاده، که به چند دقیقه نرسید یه ماشین سنگین نگه داشت کنار جاده، منم قبل اینکه راننده از ماشین پیاده شه خودمو رسوندم بهش و فهمیدم سمت یزد میره و اینطوری شد که مقصدمون مشخص شد،  همسفرش شدیم :))
توی راه متوجه شدیم مسیر نهایی این راننده ی شیرازی خود شیراز بود، من و عماد یه نگاه به هم انداختیم و جفتمون تو فکر رفتیم، حتی تصمیم گرفتیم که بگیم تا شیراز با هم بریم؛ اما خب بعد یه ذره مشورت با خود راننده و فکر کردن تصمیممون برگشت روی یزد، چون قطعا شیراز با دو روز به جایی نمیرسه :))
این شد که رفتیم به سمت یزد، شهری که همیشه تصورم ازش به صورت یه شهر قدیمی گرم با بافت قدیمی بود. راستی ماریم از سفر هیچ هایکی خودش به یزد حرفای جالبی زده دوست داشتین یه نگاه بندازین .
نزدیک شهر بودیم، حدودا ۱۰ کیلومتری که قله شیرکوه دیده میشد، بدون مقدمه به عماد گفتم بریم شیرکوه رو؟ میدونستم میگه آره، گفتش بریم :))

 

اینقدر این تصمیم یهوییمون جدی بود که شروع کردیم برنامه چیدن واسش؛ خب اینو بگم که بی گدار به آب نزدیم و شما هم نزنین 🙂 تقریبا تجهیزات کامل همراهمون بود و چون شیرکوه بالای چهارهزار متر ارتفاع داره راجع به وضعیت قله اش همون موقع از یاسمن جان، دوستم که دانشجوی یزد هستش آمار گرفتم؛ و خب توصیه یاسمن به ما این بود چون قراره یه روزه صعود داشته باشیم بالاتر از پناهگاه نریم چون به عصر و شب میخوریم و یه ذره خطرناک میشه واسمون، و ما هم موافق بودیم
رسیدیم یزد؛ شب رو تصمیم نداشتیم توی امامزاده اول شهر بمونیم، اما بعد آشنا شدن با زوج هیچهایکر نظرمون عوض شد، و جالبتر اینکه ساعت ۱۲ شب دو کوله گرد دیگه هم بهمون اضافه شدن. خلاصه اینکه بعد کلی صحبت از مسیرهامون و داستانهاش خوابیدیم.
صبح حرکت کردیم سمت بافت، از راننده خودروی اولی که واسمون نگه داشت تا مارو برسونه مسیر شیرکوه رو پرسیدم، و خب گفتن که خودشون رئیس هیئت کوهنوردی یزد هستن و کلی راهنماییمون کرد.
یزد خوبه، آدماش خوبتر 🙂

یزد گردی با باغ دولت آباد شروع شد، یه باغ رویایی با معماری فوق العاده.

وقتمون تا نزدیک ظهر داخل باغ گذشت، بس که این باغ فوق العاده و جذاب بود. بعدِ اونجا به سمت میدون امیرچخماق حرکت کردیم؛ پیاده رفتیم تا خیابونها و بافتش رو خیلی خوب ببینیم.

این شیشه های رنگی داخل ساختمونهای باغ باعث میشدن نورپردازی داخل آرامش بخش و جذاب بشه

میدون زیبای امیرچخماق همون جاییه که توی روز عاشورا مردم کلی جمع میشن داخلش و خیلی مراسم باشکوهی داره. داخل میدون با یه هیچهایکر فوق العاده که دو سال توی سفر بوده آشنا شدیم، حمید که معروفه به ابر خندان 🙂 ابر خندان چند روزی بود با ماهان که یه سایکل توریست بود آشنا شده بود و با هم همسفر شده بودن.

 

حمید گفتش که میخواد بعد ۱۷ سال یکی از دوستاشو ببینه، و تا چند دقیقه بعد این دوستش رسید، سعید عزیز. اونجا برناممونو بهشون گفتیم و از هم جدا شدیم، فقط قبل جداشدن سعید گفتش میتونه واسه شیرکوه همراهمون باشه، که من صرفا به عنوان یه تعارف بهش نگاه کردم.

خب فکر میکنم بالاخره لازمه یه معرفی داشته باشم :))
از سمت چپ به راست: عمادمون، سعید، ماهان، ابرخندان و درنهایت خودم

بعد جدا شدن باقی بافت تاریخی و مکانهای جذابش رو رفتیم.

از اتفاقای خوب این سفر آشنا شدن با یه خونواده بجنوردی بود، اونم از طریق عکس گرفتن از بارانا کوچولو 🙂 که متوجه شدم این عکس رو قراره روی شاسی چاپ کنن مامان باباش :)) که قطعا خیلی خوشحال شدم ازین 🙂

اول از کنارش ساده رد شدم؛ دیدم نه، این بچه عشق رو حتما باید نگهش دارم تو خاطرم.

داخل مسجد جامع با دو هیچهایکر اراکی آشنا شدیم، سجاد و عابد عزیز، که باز همون داستان همیشگی و تعریف مسیر و خاطره و …. رو داشتیم؛ این خیلی خوب و جالب بود واسم که کوله گردها وقتی همدیگرو میبینن درست مثل اینکه مدت زیادیه همدیگرو میشناسن با هم برخورد دارن و همشون انگار اعضای یه خونواده ان.
بعد دیدن کامل بافت تاریخی شهر ساعت حدود ۳ بود و ما بدون نهار وسط خیابون؛ برنامه ای که چیده بودیم هم این بود که شب پای قله بخوابیم تا بتونیم صبح زود صعود داشته باشیم تا پناهگاه.

به جرئت میتونم بگم این مسجد جزو آرامش بخش ترین مکانهاییه که تا الان رفتم.

اما خب موضوعی که کمی مارو خسته تر میکرد این بود که شیرکوه حدود ۵۰ کیلومتر از شهر فاصله داشت و چون کنار یه روستا بود و کم رفت و آمد، هیچ زدن به اونجا هم سخت میشد.
بعد حدودا یک ساعت نهار رو خوردیم، انرژی گرفتیم واسه رفتن به ده بالا، روستای پای قله.
بعد گذروندن چند مسیر و چند تا داستان دیگه، رسیدیم به ایستگاه اتوبوسی که مارو تا ۱۵ کیلومتری ده بالا میرسوند، یعنی شهر تفت.موردی که نگرانمون کرد ابرای بزرگِ سیاه بالای سرمون بود، و خب ما اینجا برای صعود تو این وضعیت آب و هوایی شاید باید تجدید نظر میکردیم.

خب نظرتون راجب یزدگردی چیه ؟ شماهم تجربه خاصی دارید ؟ در ادامه کلی از اتقاقات جالب سفرم براتون میگم

«
مرتضی
سلام مرتضی هستم، ؛ دانشجو دندان پزشکی که عاشق سفره ، از تک تک روزهای خالیم استفاده میکنم تا بتونم دنیا رو بیشتر ببینم و خودم و روحیم رو واسه ادامه روزهای دانشگاه آماده کنم. گاهی عکاسی هم میکنم و عاشق یاد گرفتن چیزای جدیدم.

ارسال دیدگاه